زمان برام معنی نداشت. سالها بود که توی غار تنها زندگی میکردم. اما یه روز یه روزنه نوری دیدم، نور بیشتر و بیشتر شد، تا به خودم بیام دستم را گرفت و من رو کشید بیرون. اولش فکر کردم نجات پیدا کردم ولی از بخت بد دوباره رفتم یه جای تاریک! قلبم تند تند میتپید، یعنی چه سرنوشتی در انتظارم بود؟
یهو پرت شدم روی یه جای سفت، خیلی دردم گرفت. بعد یه صدای گرومپی اومد و تکون خوردم یه حس عجیب پرواز داشتم؛ هی میپریدم هوا با سر میخوردم زمین. تمام تنم درد میکرد، چی فکر میکردم چی شد! نمیدونم چقدر طول کشید، ولی بعد از یه مدت طولانی همه جا ساکت شد، حتی صدای گرومپ نمیاومد.
من رو از اون تاریکی بیرون آورد و گذاشت تو یه جای دره مانند؛ بعد یهو همه جام شروع کرد به ذوب شدن. فکر کردم همه چیز تمومه که من رو ریخت تو یه جای تنگ و تاریک. وقتی به هوش اومدم دیدم به یه جغد گوگولی تبدیل شدم. آنا (مادرم) اسمم رو گذاشت بوفی.